اندکی تامل 







 


پوشش صحیحی نداشت!

سفارش کرد موقع خاک سپاری‌اش، لباس نسوز تنش کنند.

شاید نخوانده بود که قرآن را:

«نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ/ الَّتی تَطلِعُ عَلی الأَفْئِدَةِ»[همزه/۶و۷]

آتش فروزان خداست که برقلب وجان ها طلوع می کند.

وشایدهم نمیدانست نمی دانست که لباس نسوختنش باید ازجنس خدا باشد؛

«ولِبَاسُ التَّقْوَىَ ذَلِکَ خَیْرٌ»[اعراف/۲۶]

 

+به مد پوشآن عـــآلــمـ بگویـیـــد ،آخـــریـــن مـــــد کفـــن استـــــــــ..!!










ن بيست ساله ام ومسيحي هستم ودر يكي از بهترين دانشگاه هاي انگليس درس مي خوانم.

چند روزي بود كه ديگر نتوانستم راه بروم،نمي توانستم حركت كنم،اين حالت من چند روزي ادامه داشت تا اين كه مادرم مرا پيش دكتر برد.

دكتر به مادرم گفته بود:بايد بستري شوم. چند روزي بود كه در بيمارستان بودم اما هيچ خبري از بهبودي من نبود.

از مادرم پرسيدم:من كي مرخص ميشم؟

مادرم ساكت ماند.دوباره پرسيدم ،اما جوابي نشنيدم.

دقايقي گذشت كه ديدم دكتربه مادرم گفت:ببخشيد.

مادرم به سمت دكتر رفت و با دكتر صحبت كرد اما من متوجه نشدم كه دكتر به مادرم چه گفت

 بنا براين صبركردم تا صحبت مادرم با دكتر تمام شود تا بپرسم دكتر به مادرم چه چيزي گفت.

خيلي صبركردم تامادرم بالاخره صحبتش بادكتر تمام شد.

وقتي مادرم برگشت تمام صورتش خيس بود.كم كم داشتم مي فهميدم دارد چه اتفاقي مي افتد اما

به روي خودم نياوردم وبه مادرم گفتم:دكتر چي گفت؟

مادرم طوري  صورتش را پاك كرد كه من متوجه ي گريه ي او نشوم وبعد با لحني آرام گفت:چيز مهمي نگفت،نگران نباش.

من هم ديگر چيزي نپرسيدم وترجيح دادم از دكترم بپرسم.

وقت ملاقات تمام شد، مادرم هم از من خداحافظي كرد و رفت.

حدود ساعت پنچ ونيم عصر بود كه دكتر براي معاينه ي مجدد من به كنار تختم آمد، نگاهي  به من كرد وچيزي نوشت.

از او پرسيدم:وضعيت من چطوره؟

دكترم گفت: هيچ مشكل خواصي نداري.

گفتم:پس چرا مادرم گريه مي كرد؟

دكتربدون اين كه جواب مرا بدهد رفت،همان موقع فهميدم كه ديگر بهبود پيدا نمي كنم.

خيلي دعا كردم،گريه كردم،ولي هيچ بهبودي در من حاصل نشد.

روز پنجم مارس بود كه مادرم مرا به خانه برد،هيچ كس حتي فكرش هم نمي كرد كه روزي من فلج شوم،برايم خيلي سخت بود با ويلچر به دانشگاه بروم وپس از چند هفته مجبور شدم كه يك ماه به دانشگاه نروم.

دوهفته اي گذشت،مادرم رفت تا دارو هايم را بخرد،من تنها در خانه روي ويلچر نشسته بودم وگريه مي كردم.

يك دفعه صداي در به گوشم خورد، ويلچرم را حركت دادم وبه سمت در رفتم،در را باز كردم.

مادرم نبود،تابه حال او را نديده بودم.

او آرام گفت:چرا گريه مي كني؟

نمي دانستم چه بگويم،زبانم بند آمده بود،ترسيده بودم.

اوگفت:از من نترس.

من با گفته ي او آرام شدم،اما چه ميگفتم.

همين كه در اين فكر بودم، ناگهان آن شخص از ديدم نا پديد شد.

از خانه بيرون رفتم واز دوستم كه داشت به خانه ي ما مي آمد پرسيدم:كسي كه اينجا اومده بود رو نديدي؟

دوستم با تعجب گفت:كي؟كسي كه اينجا نيومده بود.

من حسابي گيج شده بودم وداشتم فكر مي كردم كه دوستم گفت:حالت خوبه؟

گفتم:آره!

دوستم از من خدافظي كرد ومن با ويلچرم به خانه رفتم تا كمي كتاب بخوانم.

چيزي نگذشته بود كه مادرم در خانه را باز كرد و وارد خانه شد.

من تمام جريان را برايش تعريف كردم اما او حرف من را باور نكرد.

مادرم به من كمك كرد كه روي تخت بخوابم،مادرم كه رفت،دوباره همان مرد قد بلند آمد.

او دوباره از من پرسيد :چرا گريه مي كردي؟

من به او گفتم: پاهايم فلج شده وهيچ راهي براي درمان اين بيماري نيست.

او به من گفت:پاهايت را تكان بده.

من كه خيلي تعجب كرده بودم،گفتم:چي؟چطور؟

او باز هم حرفش راتكرار كرد:پاهايت راتكان بده.

من سعي كردم پاهايم را تكان دهم،اما نتوانستم،دوباره سعي كردم.

مثل يك معجزه بود! باورم نمي شد! من توانستم پايم راتكان دهم!

باتمام وجودم از آن مرد تشكر كردم وگفتم:من چه كاري مي توانم براي شما انجام بدم؟

-دين كاملي براي خودت انتخاب كن.

-كدوم دين كامل تره؟

-دين اسلام،اگر دينت، دين اسلام شود، مسلمان مي شوي.

-بايد چيكار كنم كه مسلمان شوم؟

-فقط بگو:« اشهد ان لا اله الّا الله، اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان علیاً ولی الله.»

من هم آرام زمزمه مي كردم ومسلمان شدم وتمامي قواعد اسلام را از آن مرد پرسيدم.

از آن مرد پرسيدم: اسم شما چيست؟

اما جوابي نشنيدم ودوباره آن مرد ازديدم نا پديد شد.

فرداي آن روز مادرم خيلي خوشحال شد و اونيز مانند من مسلمان شد.

آن روز وقتي به دانشگاه رفتم، انگشت نماي تمام دانشجوها شده بودم،فقط بخاطر حجابم.

زماني كه مي خواستم به كلاس بروم ،در را به روي من بستند وبخاطر حجابم اخراج شدم .

روزي من تصميم گرفتم به يكي از كشور هاي اسلامي بروم و ادامه ي تحصيل دهم بنابراين با مادرم به ايران رفتيم ومن مشغول به ادامه ي تحصيل شدم.

روزي در تاكسي نشسته بودم وبه راديو گوش مي دادم كه داستاني شنيدم،آن زمان بود كه اشك من جاري شد و متوجه شدم آن مرد بزرگوار امام مهدي(عج)   بود.